شمارهٔ ۳۳۰ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که خاک درِ دوست نیست افسر او
گمان مبر که بوَد ملک وصل در خور او
دلی که در خور گنجینهٔ محبّت نیست
مقرّر است که قلب است اصل گوهر او
به دور آن لب میگون دگر ملاف ای خضر
ز آب چشمهٔ حیوان که خاک بر سر او
ز جویبار بقا سروم آب خور دارد
تو ای سمن چه خوری تا شوی برابر او
گمان مبر که خیالی به هیچ باب دگر
دهد به منصب شاهی گداییِ دراو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به موضوعات عشق و ارزش واقعی انسان اشاره دارد. شاعر میگوید که کسی که در دوستی وفادار نیست، شایستهی مقامهای بزرگ نیست. دلهایی که محبت و عشق را در خود ندارند، ارزشی ندارند. همچنین، زیبایی و خوشحالی زندگی واقعی را نمیتوان با چیزهای سطحی و گذرا بدست آورد. در نهایت، شاعر تاکید دارد که انسانهای ساده و بیمقدار نمیتوانند به مقامهای عالی برسند.