شمارهٔ ۳۳۱ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
لاله کز گل میبرد دل چهرهٔ رعنای او
چون کند چون نیست کس را با رخت پروای او
لاف خوبی سرو قدّت را رسد زیرا که هست
شیوهٔ رندی قبایی راست بر بالای او
چون کند دل خود فروشی با سر زلفت که نیست
نقد جان را قیمتی در حلقهٔ سودای او
هرکه را در جان ز تاب آتش دل همچو شمع
هست سوزی می توان دانست از سیمای او
تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون او
ز این حسد عمری ست تا من می خورم غمهای او
مطربا چون عود سر تا پای خود در چنگ غم
تا نمی سوزد نمی داند کسی غوغای او
با خیالی کاش از این دلسوزتر بودی غمت
تا نهانی شادمان بودی دل تنهای او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقهای است که دل شاعر را تسخیر کرده است. شاعر به تنهایی و غم ناشی از عشقش اشاره میکند و از آتش دل و شور و شوقی که در او وجود دارد میگوید. او به مقایسه زیبایی معشوق با سروی لاغر و به شیوایی و ظرافت او اشاره میکند. همچنین بیان میکند که این عشق و زیبایی چقدر بر او تأثیر گذاشته و حتی غم و شادیهایش را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر آرزو میکند که گویی کسی دیگر در غم او شریک باشد تا او تنها نباشد.