شمارهٔ ۳۳۳ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو
تو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو
گذار تا به کف آریم دامن زلفت
وگرنه روز جزا دست ما و دامن تو
چو شمعِ صبح دم از نور زن که بس باشد
صفای چهره دلیل ضمیر روشن تو
شبی که مجلس خلوت صفا دهی، مه را
نمی رسد که سر اندر زند به روزن تو
مقام قرب همین بس بود خیالی را
که خانهٔ دل مسکین اوست مسکن تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق و تمایل او به وصال و نزدیکی به محبوب است. شاعر به تصویر کشیدن احساسات خود میپردازد و از خداوند میخواهد که از دامن محبوبش نشانی داشته باشد. همچنین به زیبایی و روشنایی چهره معشوق اشاره کرده و بیان میکند که حتی در دل شب، او نمیتواند از عشق خود به معشوق غافل شود. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که دل او تنها در نزدیکی محبوب آرام میگیرد و او را خانه دل خود میداند.