شمارهٔ ۳۴۴ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای پارسا که دایم رو در نماز داری
سرّ که می سرایی راز که می گذاری
از طاق ابروانش رو کرده ای به محراب
در پیش خویش تا کی دیوار کژ برآری
تا با غمش قرینم خون خوردن است کارم
کار من از غم این است باری تو در چه کاری
آنجا که عشقبازان تحفه ز طاعت آرند
ما تحفه یی نداریم بیرون ز شرمساری
ما گرچه بیرهی را از سر نمی گذاریم
تو بر طریق رحمت باشد که درگذاری
گردن بنه خیالی باشد که بار یابی
کز سرکشی نیابی توفیق لطف باری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به یک پارسا خطاب میشود که همیشه در حال نماز است و رازهای خود را در دل میپروراند. شاعر از او میخواهد که به عبادتهایش ادامه دهد و از غمهای خود بگوید. او به مقایسه عشق و طاعت میپردازد و از شرمساری خود در برابر عشق میگوید. در انتها، شاعر از او میخواهد که از سرکشی بپرهیزد و به رحمت الهی نزدیک شود.