شمارهٔ ۳۵۲ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای گل از روی تو آموخته خندان رویی
دهنت آب شکر برده به شیرین گویی
عادت غمزهٔ فتّان تو عاشق کشتن
شیوهٔ نرگس جادوی تو مردم جویی
اگر ای اشک بر آن خاک درت آبی هست
دم به دم چهره به خون از چه سبب می شویی
طرفه حالی ست که بربوی تو مرغان چمن
سر به سر مست و خرابند و تو گل می بویی
گفتمش گر ز لب لعل تو بوسی طلبم
بر دهانم نزنی گفت تو خود می جویی
اگرت چیز دگر نیست خیالی غم نیست
همه عمرت شرف این بس که سگ این کویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جاذبههای معشوقهاش میپردازد. او از خنده و شیرینی لبهای او سخن میگوید و توصیف میکند که چگونه چشمان فتان او موجب دل باختن عاشقان میشود. شاعر همچنین به تأثیر شخصیت جادویی او بر پرندگان اشاره میکند که به خاطر بوی خوشش مست و خراب شدهاند. در نهایت، شاعر بر حسرت عشق و ناتوانیاش در دستیابی به او تأکید میکند و میگوید که گرچه چیز دیگری جز خیال ندارد، کسی که در عشق اوست، افتخار بزرگی دارد.