نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶۹ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزاده‌ای

تا به بساط عاشقی رخ ننهی پیاده‌ای

منع هوای دل مکن ای گل بوستان مرا

زآن که تو هم در این هوا عمر به باد داده‌ای

بیش مگو به مردمان راز من ای سرشک خون

چون سبب این گناه شد کز نظر او فتاده‌ای

از غم پای بستگی بیخبرند سرکشان

باز بدین صفت که تو دست جفا گشاده‌ای

تا به لطافت لبش دم زدی ای شراب ناب

از سخن تو روشنم گشت که نیک ساده‌ای

بار بکش خیالی و منّت تاج زر مکش

روز نخست این هوس چون که ز سر نهاده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و غم ناشی از آن است. شاعر بدون اینکه از محبوبش فاصله بگیرد، به او می‌گوید که منع عشق نکند، زیرا خود او نیز در همین احساس درگیر است. او از محبوبش می‌خواهد راز دلش را به دیگران نگوید و به وفاداری و لطافت او اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر از محبوب می‌خواهد که از آرزوهای دنیوی رهایی یابد و به عشق و خیالات بپردازد، چرا که این عشق در آغاز نیز شکل گرفته است.