شمارهٔ ۳۷۶ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی
هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی
تیره شد حال جهانی رخ چون روز نمای
که بود عادت خورشید جهان افروزی
آخر ای شوخ بدین خاتم لعلی که توراست
هرکجا دعوی شاهی بکنی فیروزی
دل اگر پاره شد از درد تو غم نیست چو هست
ناوک چشم تو را قاعدهٔ دلدوزی
در فن خویش از آن غمزهٔ تو استاد است
کاین همه فتنه بدان شوخ تو می آموزی
خون مخور تا که نگویند فلانی می خورد
ای خیالی چو تو را هست ز تهمت روزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دلدادگی میپردازد و از سوز و درد ناشی از آن صحبت میکند. او میگوید که عشق او و محبوبش در نوعی همدلی و همدردی در گذشته مشترک هستند. جهانی که به خاطر فقدان عشق تیره شده، تصویری از غم و اندوه را به نمایش میگذارد. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب خود اشاره میکند و از تأثیرات مثبتی که بر دلش دارد صحبت میکند. او همچنین به خیال و احتمالات منفی نسبت به خود و عشق اشاره میکند و تأکید میکند که نباید به حرف دیگران درباره اشخاص توجه کرد. در کل، متن درباره عشق، زیبایی، غم و دلدادگی صحبت میکند.