شمارهٔ ۴۰ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به قتل خسته دلان غمزهٔ تو قانع نیست
وگرنه از طرف بنده هیچ مانع نیست
لبت چو دعویِ خون کرد غمزه تیغ کشید
حدیث منطقیان بی دلیل قاطع نیست
ز خدمت سگ کوی تو راحتی دیدم
به مردمی که کریم اند رنج ضایع نیست
به سعی ما سحری دولتی طلوع نکرد
چه سود کوشش بیچارگان چو طالع نیست
اسیر دام سر زلف توست مرغ دلم
قسم به طایر گردون که غیر واقع نیست
ز جام دور خیالی میِ غرور منوش
که شربتی ست فرح بخش لیک نافع نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او به شدت از غم و غصههای ناشی از معشوقش رنج میبرد و میگوید که با وجود این همه رنجها، هیچ مانعی برای عشقش وجود ندارد. در ابیاتی دیگر، اشاره میکند که تلاشهای او در عشق بیفایده است و به نوعی حس helplessness خود را به تصویر میکشد. او همچنین به دامانی که زیبایی معشوق در آن قرار دارد، اشاره میکند و میگوید که دلش اسیر آن زلفهاست. در نهایت، به نوعی از بیحاصلی برخی لذتها نیز سخن میگوید و هشدار میدهد که این لذتها اگرچه ظاهراً خوشایندند، در واقع نافع نیستند.