شمارهٔ ۴۱ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
بیا که بی خبران را خبر ز روی نکو نیست
وگرنه چیست که عکسی ز نور طلعت او نیست
دلا بسوز که بی سوز دل اگر به حقیقت
شمامهٔ نفس مجمر است غالیه بو نیست
طریق موی شکافی چه سود بی خبران را
ز سرّ آن دهنش چون وقوف یک سر مو نیست
گذار دست سبو ساقیا و پای خمی گیر
چرا که چارهٔ کار غمش به دست سبو نیست
اگر تو محرم رازی خموش باش خیالی
که گویِ عشق به چوگان مرد بیهده گو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان نوعی عشق و اشتیاق میپردازد. شاعر به بیخبران از عشق و زیباییهای دلانگیز اشاره میکند و میگوید اگر کسی از حقیقت و زیباییهای عشق بیخبر باشد، مانند آن است که از نور و روشنی دور است. او توصیه میکند که دل بسوزاند، چون بدون احساس واقعی، زندگی بیمزه و بیمعناست. در ادامه، شاعر به بیفایده بودن تلاشهای بیخبران اشاره میکند و میگوید که راز عشق تنها در دلهای آگاه و محرم جا دارد و به دیگران نباید گفت. در نهایت، او یادآور میشود که سخن گفتن درباره عشق بیفایده است مگر برای کسانی که واقعا آن را درک میکنند.