شمارهٔ ۴۲ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیرخ آن مه که شام زلف را در هم شکست
چون فلک پشتِ امید من ز بار غم شکست
راستی را هر دلی کز مردم صاحب نظر
برد چشم دل فریبش، زلف خم در خم شکست
بیش از این عهد درستان مشکن ای شوخ و بترس
چون ز عهد نادرست افتاد بر آدم شکست
ساقیا در دور می خواری غم دوران مخور
کاین همان دور است ای غافل که جام جم شکست
حاصل از سرمایهٔ هستی خیالی را به دست
نقد قلبی بود، در دست غمت آن هم شکست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در منابع امید و غم میپردازد. شاعر از یار خود میخواهد که به زیباییاش ادامه دهد و از شکستن عهدها و امیدها پرهیز کند، چرا که دنیا پر از غم و ناامیدی است. او با توصیف زلف یار به عنوان نمادی از دلربایی، نشان میدهد که چشموهمچشمی زیبایی با غم زندگی همراه است. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که در زندگی، هر چیزی که خیال میکردیم، ممکن است به راحتی شکسته شود و باید به ارزشهای واقعی و درونی توجه کرد.