نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست

دل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست

تا نیفتد دلم از پا و سرشکم ز نظر

تو چه دانی که مرا بی تو چه ها افتاده ست

آب رو می بردم اشک و به سر می غلطد

هوس روی تو تا در سرِ ما افتاده ست

دلم افتاد به کوی تو و ناپیدا شد

بی خبر بود که داند که کجا افتاده ست؟

بیش در محنت هجران مخور ای دل غم من

غم خود خور تو که این کار تو را افتاده ست

ای طبیب از پی من رنج مبر بهر خدا

کز غمش کار خیالی به خدا افتاده ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل بیانگر احساس عمیق عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر از وضعیت دلش می‌گوید که به خاطر زیبایی معشوقش در حسرت و غم فرو رفته و حتی اشکش بر سرش می‌چرخد. او از دیگران می‌خواهد که غم خود را فراموش کنند و به غم او نمی‌رسند، زیرا او در عشق و جدایی دچار درد عمیقی شده است و خواسته دارد که کسی برای آرامش او به کمک بیاید. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که این درد و رنج ناشی از عشق ناخواسته است.