نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداخت

کمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت

چو عشق خواست که در شهر فتنه انگیزد

مرا به کشور خوبانِ فتنه جو انداخت

کسی به کوشش ازین ره صلاح کار نیافت

جز آنکه مصلحتِ کار خود به او انداخت

همین گشاد بس از دست دوش ساقی را

که کرد حلقه و در گردن سبو انداخت

از آن فکند خیالی سرشک را ز نظر

که یک به یک همه رازِ دلش به رو انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و شور و شوق ناشی از آن می‌پردازد. عشق باعث شده که فرد دچار احساساتی عمیق و شگرف شود و زیبایی معشوق او را تحت تأثیر قرار دهد. شاعر از وضعیت خود و دشواری‌هایی که در راه عشق با آن مواجه است، سخن می‌گوید و بیان می‌کند که برای یافتن راه‌حل، به معشوق متکی است. همچنین، تصویر زلف و زیبایی معشوق، به گونه‌ای دل‌فریب توصیف شده که زندگی شاعر را تحت تأثیر قرار داده و در نهایت راز و رازی که در دل دارد، به تدریج برملا می‌شود.