شمارهٔ ۱۰ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا
که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را
بصحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر
بروی عالم آرایت بیارا روی زیبا را
دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو
نظر بر ناظران افکن ببین اهل تماشا را
چه مهر است آن نمیدانم که عالم هست در آتش
ز روی خویش بخشد نور هر دم چشم بینا را
الا ای یوسف مصر ملاحت تا بکی داری
بدین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را
تو حلوا کرده ای پنهان مگسها جمله سرگردان
اگر جوش مگس خواهی بصحرا آر حلوا را
الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما بر
نه دل ترک تو خواهد کرد نه تو ترک یغما را
جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک من
که ترکان دوست میدارند دایم شور و غوغا را
سخن با مرد صحرایی الا ایمغربی کم گوی
که صحرایی نمیداند زبان اهل دریا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاشقانه دعوت به دیدار و تجلی زیباییهای معشوق دارد. شاعر از معشوق میخواهد که با زیبایی خود به دل عاشق بیاید و او را از تنهایی نجات دهد. او به زیبایی و سحر عشق اشاره میکند و درباره عواطف و احساسات عمیق عاشقانه صحبت میکند. همچنین، به تضاد میان عشق و درد و عذابی که عاشق به خاطر جدایی متحمل میشود، اشاره دارد. در نهایت، شاعر از تفاوتهای فرهنگی و زبانی میان عشاق در صحرا و دریا میگوید و نارضایتی خود را از این تفاوتها ابراز میکند.