نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب

بدید دیده جان حسن بر کمال حبیب

چه التفات بلذات کائنات کند

کسی که یافت دمی لذت وصال حبیب

بدام و دانه عالم کجا فرود آید

دلی که گشت گرفتار زلف و خال حبیب

خیال ملک دو عالم نیاورد بخیال

سری که نیست دمی خاای از خیال حبیب

حبیب را نتوان یافت در دو کَون مثال

اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبیب

درون من نه چنان از حبیب مملو شد

که گر حبیب در آید بود مجال حبیب

بدانصفت دل و جان از حبیب پر شده است

که از حبیب ندارم نظر بحال حبیب

چه احتیاج بود دیده را به حسن برون

چو در درون متجلی شود جمال حبیب

ز مشرق دلت چه کرد طلوع

هزار بدر برفت از نظر هلال حبیب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی حبیب (محبوب) است. شاعر از نور جمال حبیب بر دل خود سخن می‌گوید و تأثیر عمیق او بر جان و دل را وصف می‌کند. او بیان می‌کند که هیچ لذتی به پای لذت وصال حبیب نمی‌رسد و دلی که به زلف و خال حبیب گرفتار شده، نمی‌تواند به دنیای مادی و ظاهری بازگردد. شاعر به زیبایی حبیب اشاره می‌کند و می‌گوید که او در هیچ کجای این دو جهان نمونه‌ای ندارد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق و زیبایی حبیب به قدری در درونش عمیق شده که دیگر نیازی به دیدن جمال او در بیرون نیست، چرا که حبیب در درون او تجلی یافته است.