نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۶ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز من بستان دلبرا بجذبه خویش

که نیست هیچ حجابی چو من مرا در پیش

مرا ز من ز سوی کائنات با خود کش

کزان طرف همه نوش است و این طرف همه نیش

از آنکه با تو شده دوست دشمن خویشم

که هر که با تو بود دوست و هست دشمن خویش

طریق فقر و فنا را بمن نما که بود

طریق فقر و فنا بهترین ره آید رویش

چگونه یکقدم از خویشتن نهم بیرون

که هست هستی من سد راهم از پس و پیش

من از تو دور نبودم بهیچ وجه ولی

فکند دور مرا از تو عقل دور اندیش

تو با منی ز منت انفصاب ممکن نیست

کسی چگونه منفصل شود ز سایه خویش

چو سایه مانع شخص است از جمیع وجود

مپرس از او که ترا نیست دین و مذهب و کیش

چو سایه مانع شخص است از جمیع وجود

مرا بهیچ حسابی مگیر از پس و پیش

دوای درد تو ایمغربی بیردن ز تو نیست

که هم تو درد و دوایی و هم تو مرهم ریش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به درخواست شاعر برای رهایی از خود و پیوستن به معشوقش اشاره دارد. او می‌خواهد که از حالت خودخواهی و حجاب‌های ذهنی رهایی یابد تا به عشق و حقیقت نزدیک‌تر شود. شاعر با بیان مصداق‌های خود، مثل رابطه‌اش با کاینات و احساس دشمنی با خود، در جستجوی راهی برای دستیابی به فقر و فنا است. او می‌داند که وجودش مانع ارتباط عمیق با معشوق است و درمی‌یابد که عقل، دلیلی است که او را از معشوق دور می‌کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که معشوق و درد او یکی است و هیچ چیزی نمی‌تواند او را از حقیقت و عشق واقعی جدا کند.