شمارهٔ ۱۱۱ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که کرده ام از نقش غیر آینه پاک
که تا تو چهره خود را بدو کنی ادراک
اگر نظر نکنی سوی من در آینه کن
تو خود بمثل منی کی نظر کنی خاشاک
اگر چه آینه روی جانفزای تو اند
همه عقول و نفوس عناصر و افلاک
ولی ترا ننماید بتو چنانکه توئی
مگر دل مسکین و بیدل و غمناک
تمام چهره خود را بدو توانی دید
که هست مظهر تام و لطیف و صافی و پاک
چرا گذر نکنی بر دلی که از پاکی
اذا مَرَرتَ بِهِ ما وجدت فیه سواک
ولو جلوت علی القلب ما جلوت علیه
لا جل قربته بل لا نه مجلاک
مرا که نسخه مجموع کاینات توام
روا مدار بخواری فکنده بر سر خاک
بساحل ار چه فکند به بحر باز آرم
که موج بحر محیط توام نیم خاشاک
ظهور تو بمن است و وجود من از تو
و لَستُ تُظهَرُ لولای لم اکو لولاک
تو آفتاب منیری و مغربی سایه
ز آفتاب بود سایه را وجود و هلاک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و ارتباط عمیق بین دو معشوق است. شاعر میگوید که او از نقش و تصویر غیر در آینه پاک شده است تا محبوبش بتواند چهرهی واقعی خود را در آن ببیند. او به محبوبش میگوید که اگر به او نظر نکند، چگونه میتواند خود را بشناسد. هرچند آینه سرشار از زیبایی و جذابیت است، اما نمیتواند تصویر واقعی محبوب را پروژه کند مگر اینکه دل خود را لبریز از احساسات پاک کند. شاعر اشاره میکند که در حقیقت خود، تجلیّ تمام کائنات است و نمیخواهد در خوار بودن و ناچیزی گم شود. او به ارتباط تنگاتنگی که با محبوب دارد اشاره میکند و میگوید وجود او وابسته به محبوبش است، همانطور که سایه به آفتاب بستگی دارد. در نهایت، این شعر تجلی عشق و وابستگی عمیق انسانها به یکدیگر را نشان میدهد.