نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تویی خلاصهٔ ارکانِ اَنجُم و افلاک

ولی چه سود که خود را نمی‌کنی ادراک

تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان

تو درّ گوهر پاکی فتاده در دل خاک

تویی که آینهٔ ذات پاک اللهی

ولی چه فایده هرگز نگردی آینه پاک

غرض تویی ز وجود همه جهان ور نی

لما یکَون فی السکَون کائن لولاک

همه جهان به تو شاد و خرّم و خندان

تو از برای چه دائم نشسته‌ای غمناک

همه جهان به تو مشغول تو ز خود غافل

همه ز غفلت تو خائفند و تو بی‌باک

نجات تو به تو است و هلاک تو از تو

ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک

تو عین نون بسیطی و موج بحر محیط

چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک

اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد

به یک قدم بتوانی شر از سمک به سماک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی وجود انسان و شناخت خود است. شاعر اشاره می‌کند که انسان از لحاظ هستی و ارکان جهان بسیار مهم است، اما از خود و وجودش غافل است. او به مانند خورشید، در حقیقت درخشان و پاک است، ولی به دلیل عدم درک و آگاهی، غمگین و غافل مانده است. شاعر می‌گوید که نجات و هلاکت انسان به خود او وابسته است و اگر انسان بتواند از غفلت رهایی یابد، می‌تواند به آزادی و روشنی دست یابد. در نهایت، او از انسان می‌خواهد که از حالت سلبی و تاریکی خارج شده و به وجود و حقیقت خود آگاه شود.