نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

زهی ساکن شده در خانه دل

گرفته سر بسر کاشانه دل

تو آن گنجی که از چشم دو عالم

شدی مستور در ویرانه دل

دلم بی‌تو ندارد زندگانی

که هم جانی و هم جانانه دل

به زنجیر سر زلفت گرفتار

شده پای دل دیوانه دل

چو دل پروانه شمع تو گردید

شده شمع فلک پروانه دل

همای جان که عالم سایه اوست

به دام افتاده بهر دانه دل

بسی پیمود بر دل باده ساقی

ولیکن پر نشد پیمانه دل

خراباتی است بیرون از دو عالم

مگر نشنیده‌ای افسانه دل

دلم از مغربی بگسست پیوند

که گه خویش است و گه بیگانه دل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد جدایی است. شاعر با توصیف دل خود به عنوان خانی که سکونت گاه معشوق است، از غم و غصه پر بودن دلش می‌گوید. او معشوق را گنجی می‌داند که در ویرانی دلش پنهان است و بدون او زندگی برایش معنا ندارد. شاعر به زنجیر زلف معشوق گرفتار است و دلش مانند پروانه‌ای به دور شمع او می‌گردد. او می‌گوید که با وجود نوشیدن باده عشق، همچنان دلش پر نمی‌شود. در نهایت، شاعر به حال خراباتی اشاره می‌کند که در آن دلش از پیوند با معشوق بریده شده و به بیگانگی‌ها دچار شده است.