شمارهٔ ۱۱۶ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگرچه پادشه عالمم گدای توام
تو از برای منی و من از برای توام
جهان که بنده از بندگان حضرت تست
از آن فدای من آمد که من فدای توام
جهان بذات و صفت دم بدم غذای من است
که مت بذات و صفت دم بدم غذای توام
همیشه ذات تو مخفی و مرتدیست بمن
برای آنکه حجاب تو و ورای توام
دوای معلمم و اسم جامع اعظم
از آدم از عظمت بلکه کبریای توام
بروز عرض تو عالم بسوی من نکرد
میان عرصه که هم چیز و هم لوای توام
لقای خویش اگر آرزو کند دیدن
مرا ببین بحقیقت که من لقای توام
نظر بجانب من کن که روی خود بینی
از آنکه آینه روی جانفزای توام
مرا نگر که بمن ظاهر است جمله جهان
چرا که مظهر جام جهان نمای توام
تو بی وساطت من ره بحق کجا یابی
مدار دست ز من زانکه رهنمای توام
بگوش هوش جهان دوش مغربی میگفت
مرا شناس که من مظهر خدای توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ارتباط عمیق خود با معشوق (که میتواند اشاره به خداوند باشد) اشاره میکند. او خود را گدا و بندهای در برابر معشوق میداند و اعلام میکند که وجودش برای معشوق است. جهان را به عنوان بندهای از بندگان معشوق توصیف میکند و میگوید که حتی در صفات و ذات معشوق، خود را فدای او میکند. شاعر همچنین به این نکته میپردازد که ذات معشوق همواره مخفی است و او خود را به عنوان نماینده و مظهر آن ذات میبیند. او از معشوق میخواهد که بخشی از خود را به او بنگرد تا او نیز بتواند جمال معشوق را مشاهده کند و بینندهای از آن باشد. شاعر به ارتباط ناگسستنی خود با معشوق تأکید میکند و میگوید که بدون او نمیتوان به حقیقت رسید، زیرا خودش هم رهنمایی برای رسیدن به آن حقیقت است. در نهایت، شاعر خود را مظهر خداوند و نماینده جمال الهی معرفی میکند و از معشوق میخواهد که او را بشناسد و به او توجه کند.