نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۸ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یار تا من هستم از خود با خبر نگذاردم

تا ز من باقی بود اسم و اثر نگذاردم

تا ز من ما و منی را باز نستاند نگار

تا نسازد او ز‌من چیزی دگر نگذاردم

با وجود انکه گشتم در پیش از خویشتن

چون زمین و آسمان زیر و زبر نگذاردم

من بخود محجوبی از وی دارم امیدی که او

وز حجاب از خویشتن زین بیشتر نگذاردم

گرچه من اندر هوایش پر و بالی میزنم

لیکن امید است که او بی‌بال و پر نگذاردم

مردم چشمم از آنم چشم انسان کرده است

چونکه من انسان عینم از نظر نگذاردم

ور که دایدار و گفتارش یقین دانم که او

یکزمان بی سمع و یکدم بی بصر نگذاردم

من گدای او از آن گشتم بسان مغربی

کاو دگر همچون گدایان دربدر نگذاردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و وابستگی به معشوق است. شاعر از تعلق خود به محبوب سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که نمی‌خواهد از خود و هویتش خبری به او بدهد. او به معشوق خود امیدی دارد که بتواند از حجاب خود رهایی یابد. شاعر همچنین اشاره می‌کند که علیرغم پرواز در عشق، باز هم از حجاب و پرده‌های خود نمی‌گذرد و خود را محجوب می‌بیند. در نهایت، او خود را مانند گدای معشوقش تصور می‌کند و می‌گوید که هیچگاه نمی‌خواهد به اندازه دیگران از خود دور شود و همواره در جستجوی عشق اوست.