نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دلبری دارم که در فرمان او باشد دلم

همچو گوئی در خم چوگان او باشد دلم

هر زمان هر جا که می خواهد دلم را میبرد

زان سبب پیوسته سر‌گردان او باشد دلم

هیچ با خود می‌نیاید تا بکی گوئی چنین

واله و آشفته و حیران او باشد دلم

عرضه عالم چو نیک آید که چوگان او

لاجرم میدان که جولان او باشد دلم

دل بهر نقشی که او خواهد برآید هر زمان

کان در او گوهر ز بحر و کان او باشد دلم

بهر مهمانی دل خوان تجلی میدنهد

هر زمان از بهر آن مهمان او باشد دلم

چونکه گردد موج زن دریای بی پایان او

ساحل دریای بی پایان او باشد دلم

لولو و مرجان او خواهی ز بحز دل طلب

زانکه بحر لولو و مرجان او باشد دلم

مغربی از بحر و ساحل بیش ازین چیزی مگوی

زانکه دائم قلزم و عمان او باشد دلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

سخن از دلبری است که دل شاعر تحت فرمان اوست و همچون گوی در بازی چوگان به سمت او می‌چرخد. هرجا که او بخواهد، دل شاعر را می‌برد و به همین خاطر دلش همیشه سرگردان اوست. دل او همیشه آشفته و حیران است و می‌خواهد بدانید که چگونه می‌شود تا به این حالت درآید. دل او در میدان عشق، جولانگاه محبوبش است و هر نقشی که او بخواهد، دل به آن شکل درمی‌آید. همچنین، دل به مهمانی عشق او دعوت می‌شود و همواره در انتظار اوست. وقتی که امواج عشق به دل شاعر می‌رسند، او را به ساحل آرامش می‌رسانند. در این دیوانگی، شاعر از اهداف و زیبایی‌های دریای عشق و گنجینه‌های آن می‌گوید و تأکید می‌کند که عشق واقعی، همیشه در دسترس اوست.