نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراب

از آن دو نرگس مست توام مدام خراب

مرا که زمزمه قول دوست در گوش است

چه حاجت است آواز چنگ عود و رباب

فتاده بر رخ دلبر بطالع مسعود

نخست چشم که بگشود چشم بخت از خواب

بدین صفت که منم مست ساقی باقی

عجب که باز شناسم شراب را ز سراب

کسی که بیخبر از ِلذت و الم باشد

نه از نعیم بود آگهیش نه ز عذاب

چو با وجود تو من هیچ نیستم از نیست

بهیچ وجه مگردان رخ ک مشو در تاب

خطاب اگر نکنی با من این عجب نبود

که سایه را نکند هیچ آفتاب خطاب

مجو ز مغربی آفتاب در طریقت عشق

که کسی نجست ز مستان و عاشقان آداب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از زیبایی و جذبه معشوق سخن می‌گوید و با اشاره به لذت‌هایی چون شراب و موسیقی، نشان می‌دهد که عشق و محبت به معشوق برایش اولویت دارد. او خود را در حال مستی از عشق می‌بیند و به این فکر می‌کند که بختش چگونه با اولین نگاه معشوق شگفت‌انگیز شد. شاعر بیان می‌کند که در غیاب معشوق، هیچ ارزشی ندارد و در واقع وجودش به وجود او وابسته است. او همچنین بیان می‌کند که در راه عشق، نباید به ظواهر و آداب دنیوی توجه کرد، زیرا حقیقت عشق فراتری از این‌گونه مسائل است. عشق و مستی از آن، چنان که شاعر می‌گوید، حقیقتی عمیق است که تنها مستان و عاشقان آن را درک می‌کنند.