شمارهٔ ۱۵۶ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا دلا به کجا خوردهای شراب بگو
ز خمّ مست که گشتی چنین خراب بگو
میان بادیهیِ شوق چون شدی تشنه
کجا شدی و چه دیدی که دادت آب بگو
چه حکمت است دلا در سوال روز الست
که بود آنکه بلی گفت در جواب بگو
جهان بشکل سرابست پیش آب وجود
بشکل آب چرا شد عیان سراب بگو
از انقلاب زمانی نمیشوی ساکن
علیالدوام چرایی در انقلاب بگو
تو کشتئی که زِ امواج بحر مضطربی
کدام باد فکندت در اضطراب بگو
بتا چو غیر تو کس نیست تا ترا بیند
چراست روی تو پیوسته در نقاب بگو
مگر که مغربی آمد حجاب مِهرِ رخت
وگرنه کیست رُخَت را که شد حجاب بگو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر سؤالها و جستجوهای عاطفی و فلسفی را به تصویر میکشد. شاعر از دل و جان میخواهد تا به تجربیات و احساسات خود پرداخته و به سوالاتی دربارهٔ وجود، عشق و حقیقت پاسخ دهد. او به تشنگی در بادیه شوق اشاره میکند و از شنونده میخواهد تا دربارهٔ آنچه دیده و تجربه کرده بگوید. همچنین بر موضوع رازآلود بودن دنیا و تحولات زمانه تأکید میکند و از بیثباتی زندگی انسانی و تأثیرات آن بر روح و روان سخن میگوید. در نهایت، دعوت به خودشناسی و دیدن خود بدون نقاب مطرح میشود.