شمارهٔ ۱۵۹ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است و هم باده
مدامم از لب ساقی بود مجموع آماده
برای عکس رخسارش ولی دارم چو آیینه
که همچون باده و جام است هم صافی و همساده
مرا مستی که از ساقی بود بگذار تا باشد
سر قرابها بسته در میخانه بگشاده
نهان از خویش و بیگانه بروی از دیر و میخانه
لب ساقی می باقی مرا همدم فرستاده
الا ای زاهد عابد من و دیر و تو و مسجد
مرا از نار می زیبد ترا تسبیح و سجاده
ندادی دل بدلداری چه دانی رسم جانبازی
که راه و رسم جانبازی نداند غیر دلداده
بتاب از مشرق جانم الا ای مهر تابانم
مرا بر تخت دل بنشین الا آن شاه شهزاده
توئی چون مردم دیده از آن نامت بود انسان
ولی چون مانده اشکی ز چشم مردم افتاده
ترا در بندگی آزاده چون مغربی باید
که بهر بندگی مردی بباید سخت آزاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت ساقی اشاره میکند که باده را هم به خاطر زیباییاش و هم به خاطر آنکه سرور اوست، تجلیل میکند. لب ساقی همواره در حال فراهم کردن باده است و شاعر احساس میکند که این باده در واقع نمادی از عشق و زیبایی است. او دل در گرو ساقی دارد و بر این باور است که در دنیای مذهبی و زاهدانه، عشق و مستی از مشروبات روحبخش برتر است. شاعر به عشق و دل باختگی خود میپردازد و میگوید که تنها عاشق واقعی میداند چگونه باید به معشوق خدمت کند. در نهایت، او مهر و محبت را ستایش میکند و دلبستگی به عشق را بر هر نوع عبادت و ریاضت دیگر ترجیح میدهد.