شمارهٔ ۱۶۱ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای در پس هر لباس و پرده
بر دیدهء دیده جلوه کرده
خود را بلباس هر دو عالم
آورده بهر زمان و برده
در دیده ما بجز یکی نیست
گر هست عدد هزار ورده
ما را ز شمرده گشت معلوم
آن چیز که هست ناشمرده
ای بیضه مرغ لامکانی
ای هم تو سفید و هم تو زرده
کی مرغ شوی و باز گردی
آیی بدر از لباس و پرده
در جنبش و جوش و در خروش آی
تا کی باشی چنین فشرده
بگشای کفن بیفکن این پوست
چون روح برآ ز جسم مرده
بگشای دو بال و پس برون پر
از گنبد چرخ سالخورده
هرگز نرسد کسی به منزل
نارفته طریق ناسپرده
ای مغربی کی رسی بسیمرغ
بر قله قاف پی نبرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به بحثی عمیق درباره حقیقت و حالتهای مختلف وجود انسان میپردازد. شاعر به وجود پردهها و لباسهایی اشاره میکند که انسانها به خود میپوشانند و با آنها شناخته میشوند. او از یک واقعیت واحد سخن میگوید که در پس تمامی ظواهر پنهان است. همچنین به جستجوی حقیقت و نیاز به بیرون آمدن از این قید و بندها دعوت میکند و بر لزوم رهایی از محدودیتها تاکید میکند. در نهایت، شاعر به سفر به قلههای بالاتر و فراتر از زندگی دنیوی اشاره دارد و از مخاطب میخواهد که به حقیقت نزدیکتر شود و مسیر را پی بگیرد.