نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۶ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو تافت بر دل و بر جانم آفتاب تجلی

بسان ذرّه شدم در فروغ و تاب تجلی

رهیدم از شب دیجور نفس و ظلمت تن

ز عکس پرتو انوار آفتاب تجلی

تنی چو طور و دلی چون کلیم می‌باید

که آورد به میقات دوست تاب تجلی

از این حدیث چه کشته است حادث از حدسان

طهارتی نتوان یافت جز به آب تجلی

چو شد خراب تجلی دلم طهارت یافت

خوشا عمارت آن‌دل که شد خراب تجلی

نقاب ما و من از پیش دیده‌ام برخاست

چو رخ نمود مرا یار از نقاب تجلی

دلا به مجلس رندان پاک‌باز درآ

ز دست ساقی باقی بخور شراب تجلی

شراب ناب تجلی رهاندت از خود

دلا مباش دمی بی‌شراب ناب تجلی

ز مغربی نتوان یافت هیچ نام و نشان

از آن‌زمان که نهان گشته در قباب تجلی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف تجلی و نور آفتاب می‌پردازد که بر دل و جان شاعر تأثیر می‌گذارد. شاعر از تاریکی نفس و ظلمت جسم رها می‌شود و به روشنایی و لطافت آفتاب تجلی دست می‌یابد. او به بیان این می‌پردازد که برای نیل به این نور و طهارت، وجودی چون طور و دلی چون کلیم باید داشت. تجلی عشق و محبت الهی باعث می‌شود دل وی طاهر گردد و از نقاب‌های خود رها شود. دعوتی به حضور در مجلس رندان و نوشیدن شراب ناب تجلی نیز در این متن به چشم می‌خورد، که به نوعی به تجربه‌گرایی و گسست از خود اشاره دارد. در پایان، شاعر به عدم یافتن نام و نشانی از مغرب، زمانی که این نور در قباب تجلی پنهان شده، اشاره می‌کند.