نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۱ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

دارد نشان یارم هر دلبری و یاری

بینم جمال رویش از روی هر نگاری

جز روی او نبینم از روی هر نگاری

جز خط او نخوانم از خط هر عذاری

عکسی از آن جمال است هر حسن و هر جمالی

نقشی از آن نگار است هر نقش و هر نگاری

او در دیار خاتم بوده همیشه ساکن

من گشته در پی او سرگشته هر دیاری

چون یار در دل من دائم قرار دارد

پس از چه رو ندارد دل یک‌زمان قراری

چون دست برفشاند من جان براو فشانم

نبود ز بهر جانان بهتر ز‌جان نثاری

گر میروی رها کن دلرا بیادگارت

خوش باش ار بماند از دوست یادگاری

بر جویبار گیتی بخرام تا بروید

از سرو قامت تو هر سرو جویباری

روز شمار دانم اندر حساب نایم

از سرو قامت تو هر سرو جویباری

جایی که هردو عالم از هیچ کمترانند

من خود چه چیز باشم یا همچو من بزاری

روی ترا بیارم از هیچ کمترانند

از رهگذار عالم بر دیده ام غباری

با گلشن جمالت خاریست هر دو عالم

تا کی رسی به گلشن تا نگذری ز خاری

تا گشته نیست هستیت بر کنج ره بمانی

زان رو که تا تو هستی بر کنج اوست ماری

مگذار مغربی را تا در میان درآید

تا او درین میانست از تست برکناری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به عشق و زیبایی معشوق اشاره دارد. شاعر از زیبایی و جذبه معشوق خود سخن می‌گوید و اینکه تمام زیبایی‌های دنیا در مقایسه با او بی‌ارزش‌اند. او تأکید می‌کند که در همه جا تنها به یاد و جمال یار خود می‌اندیشد و دلش در پی او سرگردان است. شاعر می‌گوید که حتی اگر یار رها روانه شود، او همچنان به یاد او می‌افتد و نمی‌تواند او را فراموش کند. در ادامه، او به کشمکش بین عشق و وجود خود اشاره می‌کند و از سختی‌های عشق و جدایی سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر یادآوری می‌کند که برای رسیدن به خوشبختی و زیبایی واقعی، باید از موانع و مشکلات گذر کنیم.