شمارهٔ ۱۸۱ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
دوش ان صنم بیگانهوش بگذشت بر من چون پری
کردم سلامش لیک او دادم جوابی سرسری
گفتم چرا بیگانهای گفتا که تو دیوانهای
من کیستم تو کیستی در خود چرا میننگری
در جامه بیگانگان خود را ز من کردی نهان
یعنی که من تو نیستم من دیگرم تو دیگری
من از کجا تو از کجا من پادشاهم تو گدا
تو عاری از سلطنت از فقر و فاقه من بری
صد چون تو را پیدا کنم هر لحظه و شیدا کنم
تو ذرّهای سرگشته و من آفتاب خاوری
من فرضم و تو سنتی من نورم و تو ظلمتی
خود ظلمتی را کی رسد با نور کردن همسری
گفتم که ای جان جهان ای عین پیدا و نهان
وی مایه سود و زیان وی تو قماش و مشتری
تو اولیّ و آخری تو باطنیّ و ظاهری
تو قاصدیّ و مقصدی تو ناظریّ و منظری
من درّ و مرجان توام در بحر عمّان توام
من گوهر کان توام تو کان ما و گوهری
من مظهر و مرآت تو، مرآت وجه و ذات تو
نی نی غلط گفتم شها هم خویشتن را مظهری
ای آفتاب مشرقی وی نور چشم مغربی
من سایه مهر توام تو مهر سایهگستری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساسات عاشقانه و عمیق بین دو شخصیت میپردازد. شخصی به وصال معشوق خود (صنم) میرسد و میخواهد سلامی بر او بفرستد، اما معشوق پاسخ چندانی نمیدهد. او در مکالمه بیان میکند که بین آنها تفاوتهایی وجود دارد و هر یک هویتی مستقل دارند. در ادامه، شاعر از ویژگیهای خود و معشوق سخن میگوید، به طوری که خود را نور و معشوق را ظلمت میبیند و برعکس. او به پیوند عمیق و متقابل بین خود و معشوق اشاره میکند و این نکته را مطرح میکند که هر یک مکمل دیگری هستند. در نهایت، شاعری به نوعی از آینهای یاد میکند که هر یک از آنها در دیگری تجلی دارد و نشاندهنده ارتباط عمیق معنوی و عاطفیای است که بین آنها وجود دارد.