شمارهٔ ۲۴ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چنان مستم چنان مستم چنان مست
که نه پا دانم از سر نه سر از دست
جز آنکس را که مست از جام اویم
ندانم در جهان هرگز کسی هست
بکلی خواهم از خود گشت بیخود
اگر باده دهد ساقی ازین دست
دلم عهدیکه بسته بود با کَون
چو شد سرمست آن مجموع بشکست
خرد بیرون شد آنجا کو درآمد
روان برخاست از پیشش چو بنشست
بود یکسان بر من مست و هشیار
هر آنکو نیست زینسان نیست سرمست
کسی کو جز یکی هرگز ندانست
چه میداند که پنجه چیست یا شصت
ز بالا و ز پستی در گذشتم
کنون پیشم نه بالا ماند و نی پست
مجو ور نه رواق چار طاقش
کسی کز حبس شش سوی جهان جَست
برو ناید مگر در قاب قوسین
چو تیر دل جَهَد از قبضه شست
اگر ور مشرق و مغرب نگنجد
چو ذات مغربی از مغربی رَست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از حالت مستی و عشق سخن میگوید. او آنچنان مست است که نمیتواند خود را از دیگران تشخیص دهد و تنها کسی را که در این حالت میشناسد، معشوقش است. شاعر تصمیم دارد خود را کاملاً فراموش کند و در نشئگی غرق شود. او به شکستن عهدش با دنیا و عقل اشاره میکند و بیان میکند که در این حالت، مستی و هوشیاری برایش یکسان شده است. او از مرزهای بالا و پایین عبور کرده و به سطحی بالاتر از درک دنیوی رسیده است. در نهایت، شاعر میگوید که کسی که در جستجوی حقیقت است، باید از قید و بندهای دنیوی آزاد شود تا به معانی عمیقتری دست یابد.