شمارهٔ ۲۷ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیار ساقی از آن می که هست آب حیات
بده به خضر دلم وارهانش از ظلمات
از آن شراب که جان و دلم از او یابد
ز قید جسم خلاص و ز بند نفس نجات
از آن شراب که ریحان روح ارواح است
از آن شراب که بخشد حیات بعد ممات
مئی که جان بتن مرده در دمد بویش
مئی که زندگی یابند ازو عظام رفات
بیار و بر دل و جان مرده ما ریز
ببین سرایت ارواح راح در اموات
چه خوش بود که ترا بی جهت توان دیدن
اگر چه روی تو پیداست در جمیع جهات
بیا و جلوه کنان برگذر ز منظر دل
که منظری به ازو نیست درگه جلوات
بیا که خلوت پاک از برای تو خالی است
از آنچه میل تو پیوسته است با خلوات
نظر بسوی دل مغربی کن ای دلبر
ببین که روی چه خوش مینماید این مرآت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که شرابی بیاورد که جان و روحش را زنده کند و او را از تاریکیها رهایی بخشد. او خواهان شرابی است که باعث نجات از قید جسم و نفس و دریافت حیات بعد از مرگ شود. شاعر از خواص این شراب میگوید و اینکه زندگی را به مردگان میبخشد. او خواستار این است که این شراب بر دل و جانهای مرده ریخته شود و به یاد اموات شادابی ببخشد. همچنین شاعر به چهره محبوبش اشاره میکند که میخواهد در خلوت دلش حضور داشته باشد و از زیبایی او بهرهمند شود. در کل، شعر دعوت به زندگی معنوی و نزدیکی به خداوند و زیباییهای روحانی است.