نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است

محب دوست بتحقیق عین محبوب است

تراست یوسف کنعتان درون جان پنهان

ولی چه سود که چشمت بچشم یعقوب است

دوای درد درون را از درون بطلب

اگر چه درد تو افزون ز درد ایّوب است

مگو که هیچ نداریم ما بدو نسبت

که نیست هیچکسی کاو بدو نه منسوب است

نمونه ایست ز دیوان دفتر حسنش

هرآنچه در ورق کاینات مکتوب است

بحسن چهره او درنگر که بس نکوست

بخط دوست نظر کن که خط او خوب است

ز حسن اوست که در کاینات پیوسته

خراش و ولوله و شور و جوش آشوب است

ز مغربی است که رویش زمغربی است نهان

که مغربی به خود از روی دوست محجوب است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل به عشق و محبت نسبت به یک شخص خاص، که به نظر می‌رسد پیامبر یا امام معصوم است، اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که هر فردی که خواستار آن شخص باشد، خود نیز مطلوب و محبوب است. او تأکید می‌کند که درون انسان، یوسف زیبایی است که پنهان مانده و در جستجوی درمان درد درون باید باشد. شاعر به دردهای عمیق انسانی اشاره می‌کند و می‌گوید حتی اگر درد انسان بیشتر از درد ایوب باشد، باید به درون خود نگاه کند. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند رابطه‌ای با آن محبوب نداشته باشد و همه به نوعی به او مربوط هستند. او زیبایی چهره محبوب را ستایش کرده و می‌گوید که زیبایی او باعث شور و نشاط در کائنات شده است. همچنین به محبوبی که از مغرب می‌آید اشاره می‌کند و می‌گوید که او به خاطر عشق به دوستش، پنهان و محجوب است.