نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلی نداشتم آنهم که بود، یار ببرد

کدام دل که نه آن یار غمگسار ببرد

به نیم غمزه روان چه من هزار بود

بیک کرشمه دل همچو من هزار ببرد

هزار نقش برانگیخت آن نگار ظریف

که تا بنقش دل از دستم آن نگار ببرد

بیادگار دلی داشتم از حضرت دوست

ندانم ارچه سبب دوست یادگار ببرد

دلم که آینه روی دوست داشت غبار

صفای چهره او از دلم غبار ببرد

چو در میانه درآمد خرد کنار گرفت

چو در کنار درآمد دل از کنار ببرد

اگرچه درد دل مسکین من قرار گرفت

ولیکن از دل مسکین من قرار ببرد

بهوش بودم یا اختیار در همه کار

زمن بعشوه گری هوش و اختیار ببرد

کنون نه جان و نه دل دارم، نه عقل و نه هوش

چو عقل و هوش و دل و جان هر چهار ببرد

چو آمد او بمیان رفت مغربی زمیان

چو او بکار درآمد مرا ز کار ببرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و تاثیر عمیق ویران‌کننده یار بر دل شاعر است. شاعر به توصیف دلی می‌پردازد که هرچند در ابتدا پابرجاست، ولی به تدریج تحت تأثیر زیبایی و دلربایی یار، تمامی احساسات و توانایی‌های خود را از دست می‌دهد. او از حسرت و غم ناشی از جدایی و عدم توانایی در کنترل عواطفش سخن می‌گوید. این اشعار نشان‌دهنده‌ی ناتوانی انسان در برابر عشق و زیبایی است و نشان می‌دهد که چگونه عشق می‌تواند عقل و اراده را تحت تأثیر قرار دهد و آرامش را از زندگی سلب کند. در نهایت، شاعر به فقدان جان، دل و عقل خود به خاطر عشق اشاره می‌کند.