نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به‌دست خویش چهل صبح بامداد الست

ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما

چه ماه بود که از آسمان فرود آمد

نشست خوش متمکن به برج منزل ما

ملک که بود که افتاد در چه بابل

چه سحرهاست در این قعر چاه بابل ما

چه موج‌ها که پیاپی همی‌رسد هر دم

ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما

هزار نقش به یک لحظه می‌پذیرد دل

ببین چه نقش‌پذیر است قلب قابل ما

به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید

از او گشاده شود صد مشکل ما

اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولی‌ست

بیا ز هندوی او شو که هست مقبل ما

چو مغربی نظر از عین کائنات بدوز

اگر کمال طلب می‌کنی ز کامل ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌ها و رازهای عشق و هستی می‌پردازد. شاعر از صبحگاهان و تجربه‌های روحانی خود سخن می‌گوید و به جستجوی معنای عمیق‌تر زندگی و عشق می‌پردازد. او به تصویر ماهی که بر زمین نشسته، ملک و زیبایی‌های بابل اشاره می‌کند و به زندگی و قلب انسان به عنوان ظرفی برای جذب زیبایی‌ها و معانی متعدد اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر دعوت می‌کند تا برای دستیابی به کمال و آرزوهای حقیقی، به جستجوی روحانی و معنوی بپردازیم.