شمارهٔ ۷۴ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا بفقر و فنا افتخار میباشد
زنام ملک و غنی ننگ و عار میباشد
مدام باده توحید میخورم زانرو
که این شراب مرا خوش گوار میباشد
مزاج هر کسی این باده بر نمیتابد
ولی مزاج مرا سازگار میباشد
میان آنکه تواش در کنار میطلبی
علی الدوام مرا در کنار میباشد
دلی کهدهست دلارا مرا در آوارم
ن ندانم از چه سبب بیقرار میباشد
بگرد مرکز توحید میکند جولان
دلم که همچو فلک در مدار میباشد
صفای چهره او را کجا تواند دید
دلی که دیده او بی غبار میباشد
دلست آینه آن چهره را دلی صافی
چگونه چهره نماید که تار میباشد
بیا که چشم دل مغربی بیار نگر
از آنکه چشم دلش چشم یار میباشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از افتخار و ارزش نهادن به فقر و فنا صحبت میکند و آن را برتری بر ثروت و مقام میداند. او از باده توحید مینوشد که برایش خوشگوار است و به ویژگی خاص خود اشاره میکند که این باده برای او سازگار است. شاعر به دنبال نزدیکی به معشوق است و میگوید که دلش در آتش بیقراری است، در حالی که همیشه در جستجوی حقیقت و خلوص است. او به صفای چهره محبوب اشاره میکند و میگوید دل صافی لازم است تا زیبایی را ببیند. در نهایت، از خواننده دعوت میکند که با چشم دل به زیبایی نگاه کند.