نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۱ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

دل از بند من بیدل رها شد

نمیدانم کِه او دید و کجا شد

مگر کاو دانه خال بتی دید

از آن در دام زلفش مبتلا شد

هوای دلستانی داشت در سر

نمی دانم بعزم آن هوا شد

مگر بودش نهانی دلربایی

نهان از ما بر آن دلربا شد

صفایی داشت با خوبان مهوش

ازین جای مکدر زان صفا شد

صدای ارجعی آمد به گوشش

پی آن نغمه و بانگ و صدا شد

صلای خوان وصل یار بشنید

ببوی خوان وصلش زان صلا شد

ز جان و از جهان بیگانه گردید

که تا باجان و جانان آشنا شد

دمی خالی نمیباشد ز دلدار

از آن کز بهر آن خلوت سرا شد

ز حال مغربی دیگر نپرسید

از آن ساعت که از پیشش جدا شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالاتی صحبت می‌کند که دلش از محدودیت‌ها رها شده و به جایی ناشناخته و دلربا پرواز کرده است. او به زلف محبوب و زیبایی آن اشاره می‌کند که دلش را به دام انداخته است. این دل، آرزوی وصالی دارد و در جستجوی آن به حالت دلبستگی عمیق‌تری رسیده است. او از صدای دلنشینی سخن می‌گوید که باعث شده او بی‌خبر از دنیا و خود فراموش شود و تنها به یاد دلدارش باشد. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که از آن لحظه‌ای که از محبوبش جدا شده، حالش تغییر کرده و دیگر به وضع قبلی خود نمی‌اندیشد.