شمارهٔ ۱۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد
دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور
قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن
اختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
آنکه دردی بیدوا نگذاشت یارب از چه رو
غم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد
آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنون
در فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد
آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علم
رایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد
آن که بار بیدلان کرد از غم عشقت فزون
محتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان احساسات و رنجهای شاعر در عشق میپردازد. شاعر به درد و آزارهایی که از معشوق میکشد اشاره میکند و میگوید که معشوقش هیچگاه او را آرامش نمیدهد و در عوض فقط غم و آزار برایش به ارمغان میآورد. او همچنین از بیتفاوتی و ظلم معشوق نسبت به احساساتش صحبت میکند و به کمک و یاریای که انتظار داشته، اشاره میکند که به او داده نشده است. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق معشوقش با تمام سختیها و دردها هنوز برایش ارزشمند است.