شمارهٔ ۱۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبند
بس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله است
یک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند
غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاه
در محلی این چنین چشم از من غافل مبند
نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداع
روح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند
یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیب
رو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند
داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیق
راه بر سیلی چنین پر زور بیحاصل مبند
دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگیست
محتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر از حالت ناامیدی و پریشانی خود سخن میگوید و به نوعی از تحرک و تغییر مسیر در زندگیاش خبر میدهد. او به معشوقش میگوید که از او فاصله بگیرد و دل به او نبندد، زیرا او وضعیت خوبی ندارد و از دوران سختی میگذرد. شاعر به غفلت و ناآگاهی اطرافیان اشاره میکند و بیان میکند که روح انسان فراتر از قید و بندهای جسمانی است. در نهایت، او به یار میگوید که بهتر است از عمر کوتاه بهرهبرداری کند و به ترفندهایی برای به تأخیر انداختن مرگ دل نبندد، چون این کارها بیفایده است و دل بستن به خوبان در چنین شرایطی دیوانگی است.