شمارهٔ ۱۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آزردهام به شکوه دل دلستان خود
کو تیغ که انتقام کشم از زبان خود
تیغ زبان برو چو کشیدم سرم مباد
چون لاله گر زبان نکشم از دهان خود
انگیختم غباری و آزردمش به جان
خاکم به سر ببین که چه کردم به جان خود
از غصهٔ درشتی خود با سگان او
خواهم به سنگ نرم کنم استخوان خود
جلاد مرگ گیرد اگر آستین من
بهتر که او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفکنم بعد قتل من
مشکل که بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نکرد
آن حرفها که ساخته خاطر نشان خود
دایم به زود رنجی او داشتم گمان
کردم یقین به یک سخن آخر گمان خود
شک نیست محتشم که به این جرم میکنند
ما را سگان یار برون از میان خود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس آزردگی و دلخوری خود نسبت به محبوبش سخن میگوید. او به این فکر میکند که چگونه میتواند انتقام خود را از زبان محبوب بگیرد و از دردهایی که به او وارد شده، بگوید. او به شدت متاثر است و از غمی که بر دلش نشسته، به سگان خودی اشاره میکند که به او نَفَس میزنند. شاعر به این موضوع میپردازد که حتی اگر به مرگ نزدیک شود، ترجیح میدهد که از محبوبش جدا نشود. او به تنگناهایی که از سخنان محبوبش به دست آورده، اشاره میکند و نگران است که دیگر نتواند از او دلخوشی بیابد. در نهایت، او به وضعیت خود و جایگاهش در این داستان عاطفی اشاره میکند و از بیوفایی و ظلم زمانه نسبت به خود گلایه میکند.