شمارهٔ ۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای فلک خوش کن به مرگ من دل یار مرا
دلگران از هستیم مپسند دلدار مرا
ای اجل چون گشتهام بار دل آن نازنین
جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
ای زمانه این زمان کز من دلش دارد غبار
گرد صحرای عدم گردان تن زار مرا
ای طبیب دهر چون تلخ است از من مشربش
شربت از زهر اجل ده جان بیمار مرا
ای سپهر اکنون که جز در خواب کم میبینمش
منت از خواب عدم ده چشم بیدار مرا
ای زمین چون او نمیخواهد که دیگر بیندم
از برون جا در درون ده جسم افکار مرا
محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهد
بر سر میدان عبرت نصب کن دار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به مرگ و جدایی از محبوب میپردازد. شاعر از فلک و ایام و حوادث زمانه میخواهد که به دلیل عشقش، جانش را بگیرد و بار دلش را از دوشش بردارد. او از درد جدایی و بیتوجهی محبوبش شکایت دارد و در حسرت دیدار اوست. شاعر به طبیب دهر (زمان) و زمین نیز میگوید که زندگیاش به تلخی گذشته و در انتظار مرگ است. در پایان، با اشاره به محبوب، درخواست میکند که اگر او فراموشش کرده و خواهان مرگش باشد، این را در میدانی از عبرت به نمایش بگذارد.