شمارهٔ ۲۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
داردم در زیر تیغ امروز جلاد فراق
تا چه آید بر سرم فردا زبیداد فراق
بود بنیاد طلسم جسم من قائم به وصل
ریخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق
من که بودم مرغ باغ وصل حالم چون بود
با دل پرآرزو در دام صیاد فراق
وصل خود موکب روان کرد ای رفیقان کو دگر
دادرس شاهی که پیش او برم داد فراق
داشتم در زیر بار عشق کاری ناتمام
چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق
خانه تن شد خراب از سستی بنیاد وصل
وای گر جان یابد استحکام بنیاد فراق
محتشم دل بر هلاکت نه که صد ره خوشتر است
وحدت آباد فنا از وحشت آباد فراق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد فراق و جدایی صحبت میکند و به احوالات خود در زیر فشار این جدایی اشاره دارد. او توصیف میکند که وجودش به واسطهی وصال معشوق شکل گرفته و اکنون با جدایی، تمامی اجزای وجودش از هم میپاشد. شاعر به تصویر مرغی در باغ وصال اشاره میکند که اکنون در دام صیاد فراق گرفتار است. او از نبود دادرس و حامی صحبت میکند و در نهایت به این نکته میرسد که عشقش ناتمام مانده و بر اثر جدایی، بنیاد وجودش خراب شده است. شاعر در انتها به این حکایت میپردازد که در میان هلاکت و فنا، وحدت و آرامش را برتر میداند.