شمارهٔ ۳۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به دعوی آمده ترکی که صید خود کندم
دل از تو میکنم ای بت خدا مدد کندم
مرا تو کشتهای و بر سرم ستاده کسی
که یک فسون ز لبش زنده ابد کندم
عجب که با همه عاشق کشی حسد نبری
که آن مسیح نفس روح در جسد کندم
مرا زیاده ز حد کرده است با خود نیک
رسیده کار به آن هم که با تو بد کندم
قبول خاطر او گشتهام به ترک درت
چنان نکرده قبولم که باز رد کندم
فلک که سکه عشقش به نام من زده است
عجب که باز به عشق تو نامزد کندم
چو محتشم خط آزادی از تو میگیرم
که او ز خیل غلامان به این سند کندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و دلدادگیاش به معشوق میپردازد و از درد و رنجی که عشق به او داده سخن میگوید. او از عواطف قویاش به معشوق صحبت میکند و به قدرت جذابیت او اشاره دارد که مانند مسیح روح را در وجودش زنده میکند. همچنین، شاعر به احساس رضایت و تسلیم در برابر عشق اشاره میکند و از عزمش برای رهایی از این وضعیت صحبت میکند. در نهایت، او از این که با وجود همه کاستیها و مشکلات، همچنان دل به عشق معشوق سپرده است، ابراز شگفتی میکند.