شمارهٔ ۴۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان
دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار
بر جگر به سکه در آن حبس فشردم دندان
صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا
غصه چندان که نخواهی و الم صد چندان
کام پر زهر و جگر پر نمک و دل پرخون
مینمودم به حریفان لب خود را خندان
در ببستند ز اندیشه پس خم زدنم
در عشرت به رخ اهل محبت بندان
حرف دلکوب حریفان به دلم کاری کرد
که مگر حدت حداد کند با سندان
بیحضور تو من و محتشم آنجا بودیم
بر طرب غصه گزینان به الم خورسندان
پس رفتم و این غزل به دستش دادم
و اندر ره معذرت به خاک افتادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و فراق عاشقانه است. شاعر از حسرت و دوری معشوق خود سخن میگوید و اشاره میکند که دلش در درد ناشی از این جدایی به بند است. او در میان دیگران به ظاهر شاد است، اما درونش پر از غم و رنج است. در این بین، روابطش با دوستان و حریفان نیز تحت تأثیر غم جدایی اوست. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از معشوق خود عذرخواهی کند و احساساتش را بیان کند.