شمارهٔ ۴۵ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه من
وزین شهرم سیهرو کرده چشم روسیاه من
چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجا
رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر او
چرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من
به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان او
که از پای کسان فرسوده نبود سجدهگاه من
به رخساریکه باشد هر نفس آئینهٔ صد کس
چه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من
اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنش
همان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارب
بکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده از وضع و حال خود در زندگی و نگرانیهایش سخن میگوید. او به تیرهروزیاش اشاره میکند و احساس میکند که چشمانش از غم و اندیشه تیرگیاش پر شده است. در واقع، او به ستارهای بدشگون تشبیه میشود که باعث ناخوشیاش شده است. گوینده از دیگران میخواهد که به او احترام بگذارند و به او آسیب نرسانند، زیرا او به شدت تحت فشار و غم است. او همچنین به زیباییهایی اشاره میکند که گاه آنها را نمیبیند و در نهایت، نسبت به سرنوشت خود و مرگ نگران است. این شعر نشاندهنده اندوه و عدم آرامش در زندگی فرد است.