نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان

هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان

دامن‌فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی

نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان

چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض

کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان

از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش

ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان

من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من

دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان

از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجده ها

چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان

لازم شد اکنون محتشم کاری کنون شمشیر هم

تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات متضاد خود سخن می‌گوید؛ از یک سو در مجلسی با دوستان و دشمنان بوده و از سوی دیگر، به بی‌توجهی به عواقب کارهایش اشاره می‌کند. او از دامن خود خالی می‌شود و در پی عذاب وجدان و سرزنش‌های دیگران است. به دنبال عذرخواهی و تلاش برای بخشش است، اما متوجه می‌شود که هیچ‌کس به او توجهی نمی‌کند. در نهایت، شاعر به ناچاری به فکر چاره‌ای می‌افتد و تصمیم می‌گیرد که خود را از این وضعیت نجات دهد.