نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چند چشمت بسته بیند چشم سرگردان من

چشم بگشا ای بلاگردان چشمت جان من

جان مردم را خراشید آن که حک کرد از جفا

حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من

تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب

میشود کور از خجالت چشم خون‌افشان من

گشت مژگان تو یکدم خون چکان وز درد آن

مانده تا روز قیامت خون‌فشان مژگان من

آن که از عین ستم زد زخم بر آهوی تو

مردم چشم مرا خون ریخت در دامان من

ناله‌ات کرد آن چنان زارم که امشب از نجوم

آسمان را پنبه در گوش است از افغان من

تا مرا باشد حیات و محتشم را زندگی

ریحت ای گل زان او بادا و دردت زان من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و درد ناشی از جدایی صحبت می‌کند. او به چشم محبوبش اشاره می‌کند که چشمانش پر از اشک است و از غم و درد جدایی او رنج می‌برد. شاعر به زیبایی چشم و مژگان محبوبش توجه می‌کند و این که چگونه این زیبایی باعث عذابش شده است. او به زخم‌های عاطفی‌ای که عشق به او زده نیز اشاره می‌کند و در نهایت آرزو می‌کند که درد و رنج او با عشق محبوبش توام شود. شعر به نوعی بازتابی از احساسات عمیق و عذابی است که عاشق با آن مواجه است.