شمارهٔ ۴۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن که شد تا حشر لازم صبر در هجران او
مرگ بر من کرد آسان درد بی درمان او
من که بی او زنده تا یک روز دیگر نیستم
چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پیش از دوری ره مشکل که هست
در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گریبان چاکم از یکروزه هجران وای اگر
تا ابد کوته بماند دستم از دامان او
روشن از سوز وداعم شد که میماند به دل
تا قیامت آرزوی قامت فتان او
کاش بردی همره خویشم که گردانیدمی
در بلاهای سفر خود را بلاگردان او
جان بزور صبر میبرد از فراقش محتشم
یاد خلق و خوی آن مه شد بلای جان او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف و احساسات خود نسبت به معشوق میپردازد و از درد جدایی و هجران سخن میگوید. او بیان میکند که بدون معشوق خود قادر به ادامه زندگی نیست و جدایی برایش همچون مرگ است. شاعر احساس میکند که زندگی در دنیای بیمعشوقی برایش بسیار سخت و پر از رنج است و آرزو میکند که معشوق با او باشد تا به دنیای درد و مشکلات سفر نکرده و از بلایا دور بماند. در نهایت، او میگوید یاد معشوق و صفات و زیباییهای او همیشه در دلش خواهد ماند و این یاد، برایش سختی میآورد.