شمارهٔ ۵۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دارم از دست تو بر سر افسر بیغیرتی
میبرم آخر سر خود با سر بیغیرتی
سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او
همچو من پهلو نهد بر بستر بیغیرتی
از جبینم کوکبی میتابد و میخوانمش
بنده داغ عشق و غیرت، اختر بیغیرتی
هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد
نام او در ملک غیرت کشور بیغیرتی
در ریاض وصل میبینم بری از حد برون
بر نهال عشق خود اما بر بیغیرتی
بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشستهام
بر در غیرت زدم صد ره در بیغیرتی
شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بیملک
شهر دل را در میان لشگر بیغیرتی
ای دل آتشپارهای بودی تو در غیرت چرا
بر سر خود بیختی خاکستر بیغیرتی
یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من
نام دیوان غزل کن دفتر بیغیرتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عدم غیرت و بیاحساسی صحبت میکند. او به افسر بیغیرتی انتقاد میکند و از سرنوشت خود که در عالمی پر از بیغیرتی به سر میبرد، lament میکند. شاعر به عشق و اشتیاق خود اشاره میکند و از داغ عشق و غیرت حرف میزند. او همچنین به شخصی به نام "شاه غیرت" اشاره میکند که باید نسبت به وضعیت عشق و دلهای عاشقانه توجه داشته باشد. در نهایت، شاعر از خود و دیگران میخواهد تا از این بیغیرتی فاصله بگیرند و از خاکستر احساسات خود غمگین نباشند.