نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۸ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

یزک سپاه هجران که نمود پیش‌دستی

عجب ار نگون نسازد علم سپاه هستی

ز می فراق بوئی شده آفت حضورم

چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی

عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم

ز بلند شعله وصلی که نهاده رو به پستی

چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل

تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی

چه دهی تسلی من به بشارت توقف

تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی

به جز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر

تو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی

به دو روزه وصل باقی چه امید محتشم را

که بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل به موضوع فراق و حسرت عشق پرداخته است. شاعر به وصف عشق ناکام و دردهای ناشی از جدایی می‌پردازد. او احساس می‌کند که چه بر سرش می‌آید، زیرا عشقش او را مانند شمعی در حال ذوب شدن می‌سوزاند. به رغم امید به وصال، او از غم جدایی و بی‌ثباتی این عشق می‌نالد. شاعر از محبوبش می‌خواهد که چگونه می‌تواند او را تسلی دهد، در حالی که خود در آستانه جدایی است. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که تمامی عمرش را در عشق صرف کرده و به هیچ نتوانسته دست یابد.