شمارهٔ ۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات از رسالهٔ جلالیه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم که بیتو لگدکوب محنت و الم است
خمیرمایهٔ چندین هزار درد و غم است
نمونهایست دل من ز گرگ یوسف گیر
که در نهایت حرمان به وصل متهم است
من آن نیم که نهم پا ز حد برون ورنه
میانهٔ من و سر حد وصل یک قدم است
علامت شه حسن است قد و کاکل او
که بر سر سپه فتنه بهترین علم است
نظیر لعل تو بسیار هست غایتش آن
که در خزانهٔ سلطان خطه عدم است
دمی کشی به عتابم دمی به لطف خطاست
چه قاتلی تو که تیغ ستیزهات دو دم است
تو شاه حسنی و بر درگهت به بانک بلند
کسی که لاف گدائی زدهست محتشم است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق صحبت میکند. او میگوید که دلش در غیاب معشوق پر از درد و رنج است، و معشوق را به گرگ یوسف گیر تشبیه میکند که در نهایت نا امیدی به وصال متهم است. او احساس میکند که فاصلهاش با وصال معشوق تنها یک قدم است و زیبایی معشوق به وضوح در قامت و موی او نمایان است. شاعر همچنین به تشبیه لعل معشوق به ارزش زیادی که در خزانهای گم شده دارد اشاره میکند. او از نوسانات عاطفی که بین عتاب و لطف معشوق وجود دارد یاد میکند و در نهایت معشوق را به عنوان شاه حسنی توصیف میکند که گدایان در برابرش به بزرگی عرض ادب میکنند.