شمارهٔ ۱۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را
در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را
مه نیز تا فتد ز تو در بحر اضطراب
شب جامگیر و برفکن از رخ نقاب را
ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت
زان آب شعله رنگ نقاب حجاب را
ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز
دریاب نیم کشته زهر عتاب را
از هم سر و تن و دل و جان میبرند و نیست
جز لشگر غمت سبب انقلاب را
در من فکند دیدن او لرزه وای اگر
داند که چیست واسطهٔ اضطراب را
دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب
اما دگر به چشم ندیدیم خواب را
در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست
قدری دل پرآتش و چشم پر آب را
او میشود سوار و دل محتشم طپان
کو پردلی که آید و گیرد رکاب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و بیان احساسات شاعر در مواجهه با عشق و زیبایی معشوق میپردازد. شاعر از تأثیر قوی و عمیق زیبایی محبوبش بر روح و جان خود سخن میگوید و از درد و رنجی که این عشق برایش به همراه دارد، ابراز ندامت و اضطراب میکند. به تصویر کشیدن لحظههای پر از عشق و شوق، دلتنگی و غم، و همچنین توصیف زیباییهای ظاهری و باطنی معشوق، از ویژگیهای بارز این شعر است. شاعر با استفاده از تمثیلهای گوناگون از جمله شراب و آتش، به شدت احساسات خود را به تصویر میکشد و نشان میدهد چطور این عشق میتواند زندگیاش را تحت تأثیر قرار دهد.